آمار مطالب

کل مطالب : 99
کل نظرات : 7

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 145
باردید دیروز : 178
بازدید هفته : 412
بازدید ماه : 2328
بازدید سال : 3378
بازدید کلی : 18380

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان بوی خدا...  و آدرس booyekhoda.loxblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






نویسنده : م ش
تاریخ : دو شنبه 7 فروردين 1396
نظرات

قسمت24

 

دردلم قند آب می شود.

_ چشم!

_ دوس دارم سر کلاس چهارشنبه ببینمت!

تمام بدنم گر می گیرد. چه گفت؟؟؟!!! خدای من یکبار دیگر می شود تکرار کند؟؟؟؟!!

دهانم را از جواب مشابه پر میکنم که مادرم به اتاقم می آید و می گوید: ناهارحاضره! بیارم؟

موضوعات مرتبط: رمان قبله من , ,
نویسنده : م ش
تاریخ : دو شنبه 7 فروردين 1396
نظرات

قسمت23

 

بی اراده لبخند می زنم. چقدر برایم درس شیرین شده! سکوت می کنم و به فکر می روم. "کاش می شد بهش زنگ بزنم، چند روز صداش رو نشنیدم! اما به چه بهانه ای؟!" مادرم چند باری دستمال را خیس می کند و روی پیشانی و پاهایم می گذارد.خم می شود، صورتم را می بوسد و برای آماده کردن سوپ از اتاق بیرون می رود.

موضوعات مرتبط: رمان قبله من , ,
نویسنده : م ش
تاریخ : دو شنبه 7 فروردين 1396
نظرات

قسمت22

 

 محمد مهدی پناهی باوجود ریش نه چندان کوتاه و یقه ی بسته اش، درنظرم امل و عقب مانده نبود!! جذب تیپ و منش عجیبش شدم. ذهنم را به بازی گرفتم و در مدتی کم از او شدیدا خوشم آمد. تأهل او باعث شد خودم را به راحتی توجیه کنم: "من فقط به دید یه استاد یا پدر دوسش دارم!" اواسط دی ماه، یکی از هم کلاسی هایم که دختری فوضول و پرشور بود خبر آورد که از خود آقای پناهی شنیده: نمیخوام بچه ها بفهمن از شیدا جدا شدم!

موضوعات مرتبط: رمان قبله من , ,
نویسنده : م ش
تاریخ : دو شنبه 7 فروردين 1396
نظرات

قسمت21

 

کوله پشتیم روبرمیدارم و به سمت دستشویی می دوم. درش رو باز می کنم و درعرض چند ثانیه مشتم را پر از آب میکنم و صورتم رو می شورم. لبه های مقنعه ام خیس میشن. اما چه اهمیتی داره؟! مهم اینه که امروز قشنگ ترین روز زندگی منه! روزی که بدون ترس با پوشش مورد علاقه ام بیرون میرم.

موضوعات مرتبط: رمان قبله من , ,
نویسنده : م ش
تاریخ : یک شنبه 6 فروردين 1396
نظرات

قسمت20

 

خودم رو دراتاقم زندانی و در رو به روی همه قفل کردم. باید به خواسته ام می رسیدم. مادرم پشت در برام سینی غذا می گذاشت و التماس میکرد تادر رو باز کنم. از طرفی هم پدرم مدام صداش رو بالا می برد که: ولش کن! اینقدر نازشو نکش! غذا نمیخوره؟ مهم نیس! اینقد لوسش نکن...

موضوعات مرتبط: رمان قبله من , ,
نویسنده : م ش
تاریخ : یک شنبه 6 فروردين 1396
نظرات

قسمت بیست ودوم

 

حدود ساعت چهار عصر بود، افسران بخش استخبارات نظامی وارد زندان شدند. ارشد آن‌ها سرهنگ تمام بود. عراقی‌ها به دنبال آرپی‌ جی‌ زن‌ها، تیربارچی‌ها و تک‌تیر‌اندازهایی بودند که آن روز بیش از سی، چهل قایق عراقی را در جزایر مجنون منهدم کرده بودند. وقتی با کابل و باتوم به جان بچه‌ها افتادند، سید نادر سادات و محمد صادقی‌فرد بلند شدند و گفتند: «نزنید بچه‌هارو، ما آرپی‌چی‌زن بودیم!»

نویسنده : م ش
تاریخ : یک شنبه 6 فروردين 1396
نظرات

قسمت بیست ویکـم

 

ترابعلی گفت : «سید با این بوی بد چطور شب را تا صبح سر می‌کنی؟»

- این بوی بد دردش از لگد شدنِ پای مجروحم کمتره !یک پیرمرد شیرازی که عموحسن نام داشت،مسن‌ترین اسیر آن قسمت بود. آن شب و شب‌های بعد مثل یک پرستار خصوصی کنارم بود.از شدت درد خوابم نمی‌برد. عمو حسن برای اینکه بهم روحیه دهد، گفت: «پسرم! می‌برنت دکتر، خوب می‌شی، تو زنده می‌مونی!»

نویسنده : م ش
تاریخ : دو شنبه 30 اسفند 1395
نظرات

استاد فاطمی نیا :

 

سحرها را از دست ندهید ؛

ولو دو رکعت هم اگر میتوانید

نماز (نافله شب) بخوانید ...

 

در این زمانه هم كه به بركت موبایل

و تلویزیون و... اكثر مردم تا نیمه شب

مشغول و سرگرم هستند !

 

سحرها را ضایع نكنیم ،

اگر نماز مستحبی هم نخواندیم ،

حداقل ده مرتبه " یا ارحم الرّاحمین" بگوییم!

 

اگر آن را هم انجام ندادی اقلاً

رو به قبله بنشین و بگو:

" سبحان الله والحمدلله و لا اله الّا الله

و الله اكبر"

 

اگر در چند سحر با جانت این جمله را

بگویی ، عالمت عوض میشود ...

 

نمازشب شب‌ نشینی با خداست

موضوعات مرتبط: سخنرانی استادان , ,
نویسنده : م ش
تاریخ : دو شنبه 30 اسفند 1395
نظرات

همه به شما می گویند

 

سال خوبی داشته باشید

 

ولی من به شما می گویم :

" سال خوبی را برای خودتان خلق کنید "

به فکر آمدن روزهای خوب نباشید!

آنها نخواهند آمد …

به فکر ساختن باشید…

روزهای خوب را باید ساخت

آرزو می کنم 

بهترین معمار سال جدید باشید...

 

سال نو مبارک

نویسنده : م ش
تاریخ : شنبه 28 اسفند 1395
نظرات

قسمت19

 

چشمهای جذابش گرد می شوند.ازجا بلند میشود و به طرفم میاید. سعی میکنم ترسم را پشت لبخندکجم پنهان کنم. خم می شود و شانه هایم را میگیرد و ازجا بلندم میکند.

_ ببین دختر! اگر چادرت رو کنار بزاری... بعدیمدت چیزای دیگه رو کنار میزاری! اول چادرنمی پوشی،بعدش میگی اگر یقم بسته نباشه چی میشه؟ بعداگر یکم موهاتو بیرون بزاری... بعدشم چیزایی که نمیخوام بگم.

موضوعات مرتبط: رمان قبله من , ,
نویسنده : م ش
تاریخ : شنبه 28 اسفند 1395
نظرات

قسمت18

 

پوزخندی میزنم و زیر لب می گویم: چقد راحت ولم کردن.

چه خوش خیال بودم که گمان میکردم ، ناراحتی من، ناراحتی آنهاست. فهمیدم که برایشان هیچ وقت مهم نبودم. تلفنم را روی میز میگذارم و ازجا بلند می شوم.

 موهایم را چنگ می زنم و دورم می ریزم . پشت پنجره ی اتاقم می ایستم و پرده ی حریر نباتی رنگ را کنار میزنم. کسانی که روزی سنگشان را به سینه ام می زدم، امروز پشتم راخالی کردند. دوست که نه. دورم یک لشگر دشمن داشتم.

موضوعات مرتبط: رمان قبله من , ,
نویسنده : م ش
تاریخ : پنج شنبه 27 اسفند 1395
نظرات

قسمت هجدهــــــم

 

ده دقیقه‌ای ، از برخورد سرباز آشپرخانه با من گذشت. یکی از همان کارکنان آشپرخانه که حدود پنجاه سالی داشت،کنارم حاضر شد.گالنی ده لیتری و پارچی آب دستش بود.فکر می‌کنم می‌خواست از دلم درآورد. از گالن توی پارچ آب می‌ریخت و آن را روی سر و صورتم خالی می‌کرد.پیراهنم از سفیده و زردی تخم‌مرغ‌ها کثیف شده بود.

به دستور ارشد دژبان‌ها مرا روانه بازداشتگاه کردند.

تعداد صفحات : 9
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 صفحه بعد


گاهے کہ چادرم خاکے میشود ؛ از طعنه هاے مردم این شهر ... یادم میآید از این کہ ؛ چہ چفیہ هایے براے ماندن چادرم خونے شدند ... . . . دوتا رمان بسیار زیبا در وبلاگ گذاشته میشه رمان قبله من وکتاب بسیار زیبای پایی که جا ماند امیدوارم لذت ببرید م ش


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود